1.امروز 8/8/88 است....در این تاریخ مهم که هیچ اتفاق مهمی نیفتاد, ولی قول میدم 9/9/99 یه اتفاق مهم بیفته :D
2. پسر 10 ساله ی خانوم همسایه به شدت مریض است و در بیمارستان بستری می باشد...پدر این پسرک چند سال پیش به فرنگستان سفر کرده به بهانه ی اینکه کار اقامت خانواده را هم درست کند اما پس از چندی پیغام می فرستد که حال من خوب است,حال شما چطور است؟ همین! خانواده ی خانم همسایه ساکن شیرازند و احتمالا همسایه ی آقای هاشمی کتاب اجتماعی می باشند....این روزها فکر میکنم که خدایا چقدر انسانها را پوست کلفت آفریدی!
3.هفته ی پیش در آزمایشگاه فهمیدم که چقدر مهم است که یک مهندس منظم باشد, میز کارش را مرتب دستمال بکشد و حتی بتواند پایه ی صندلی چرخدار را تعمیر کند...دختر و پسر هم ندارد.
4. دو هفته پیش به یاد خاطرات داستان کباب غاز محمد علی جمال زاده کتاب یکی بود یکی نبودش را خواندم...عجیب چسبید...
5.سیلنجر هم از نویسندگان تازه کشف شده ام می باشد.
و در اینجا انشای من به پایان می رسد...حال من خوب است,شما چطورید؟
ادامه مطلب
