تبليغاتX
عقاید,افکار و خاطرات من
 

1.امروز 8/8/88  است....در این تاریخ مهم که هیچ اتفاق مهمی نیفتاد, ولی قول میدم 9/9/99 یه اتفاق مهم بیفته :D

2. پسر 10 ساله ی خانوم همسایه به شدت مریض است و در بیمارستان بستری می باشد...پدر این پسرک چند سال پیش به فرنگستان سفر کرده به بهانه ی اینکه کار اقامت خانواده را هم درست کند اما پس از چندی پیغام می فرستد که حال من خوب است,حال شما چطور است؟ همین! خانواده ی خانم همسایه ساکن شیرازند و احتمالا همسایه ی آقای هاشمی کتاب اجتماعی می باشند....این روزها فکر میکنم که خدایا چقدر انسانها را پوست کلفت آفریدی!

3.هفته ی پیش در آزمایشگاه فهمیدم که چقدر مهم است که یک مهندس منظم باشد, میز کارش را مرتب دستمال بکشد و حتی بتواند پایه ی صندلی چرخدار را تعمیر کند...دختر و پسر هم ندارد.

4. دو هفته پیش به یاد خاطرات داستان کباب غاز محمد علی جمال زاده کتاب یکی بود یکی نبودش را خواندم...عجیب چسبید...

5.سیلنجر هم از نویسندگان تازه کشف شده ام می باشد.

و در اینجا انشای من به پایان می رسد...حال من خوب است,شما چطورید؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نشاط در جمعه 8 آبان1388 و ساعت 16:50 |

1.میگن خدا مراد شکمو زود میده...انگار راست میگن

2.همه یادداشت های موسیو گلابی یه طرف 3-4 تا پست آخرش یه طرف...انصافا گاهی بعضی چیزها آنقدر دلایل ساده ای دارن که حتی بعد از شنیدنش هم باورش سخته...مثل ارتباط بستن یک وبلاگ کاملا طنز و س.یاسی و اجتماعی با یه رابطه ی کاملا عاطفی...

3.هفته ی پیش خوابگاه بودم...جدا انقدر خوشحال شدم که دیگه خوابگاه نیستم که حد نداره...

گرچه زندگی خوابگاهی تاثیر به سزایی در رشد ابعاد شخصیتیم داشت و خیلی چیزها رو مدیون زندگی خوابگاهی هستم...ولی انصافا هفته ی پیش از دیدن بعضی چیزها انقدر شوکه شدم که هنوزم دارم خدا رو شکر میکنم.

فک کنم حدود 3-4 ساعت فقط داشتیم بحثای مزخرف میکردیم...از احضار روح و جن و پری بگیر تا اتفاقات خرداد و بعدش....

2 ساعتی فقط داشتم با یکی بحث اعتقادی میکردم...اصرار داشت که من که به همه چیز شک دارم چه طور این قدر با اطمینان میگم خدا هست....چرا بهش شک ندارم...آخرم هر چی همه باهم بحث کردیم همه سر عقیده ی قبلشون موندم...به این نتیجه رسیدم که تقریبا هممون به یه ثباتی رسیدیم...اینا همه جزو چیزهای خوبیه که به خوابگاه مدیونم.

4.قرار بود بند قبل رو در ادامه مطلب با توضیحات بیشتر بنویسم اما دیدیم دلیلی واسه خود سانسوری وجود نداره...گرچه توضیحات اضافی رو خذف کردم که اونم ناشی از تنبلیم در نوشتنه...

5.دیروز دیدم رو دیوارای کلاس نوشته بودن "مرگ بر...".....کلی تعجب کردم...شریف و س.یاست؟؟؟(بر وزن مسلمان و دروغ بخونیدش...یکی از مثالایی بود که تو کتاب ادبیات در توضیح انواع واو داشتیم....گرچه بیشتر بهش میخوره که اینطوری باشه...مسلمان و صداقت؟؟؟؟)

6.یادم باشه همه ی آدم ها خوبن مگر اینکه خلافش ثابت بشه...یادم باشه روابط اقتصادی گاهی به روابط انسانی ربط داره و البته خیلی وقتا هم نداره....

7.لینک های جدیدمو اگر تا حالا ندیدین حتما ببینین...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نشاط در چهارشنبه 22 مهر1388 و ساعت 19:54 |

1.در بچگی خیلی از ماها شخصیتی وجود داشته که ما رو ازش می ترسوندن تا شیطنت نکنیم...چند روز پیش تو ارایشگاه یه خانمی همش پسرشو دعوا می کرد که اگه بری از این پله ها بالا "حاجی یه پا" می اد می بردت...یاد بچگی خودم افتادم که وقتی ظهرا شیطونی می کردم و نمی خوابیدم و مامان خسته می شد می گفت "اقه بده" می اد اگه نخوابی...بابا هم می گه مادر بزرگش اونا رو از "یه سر دو زانو" می ترسونده....شما هم از این شخصیتا داشتین؟

2.دعا کنین حس درس خوندن بیاد...

3.اخر هفته واقعا خوش گذشت...

4.دلم واسه نگار و خندیدن و درد دل کردن و حرص خوردن از دست رانندگیشو(ولی دس فرمونت ایول داره:D) و دیر رسیدن و دعواهای مامان و نصیحتای بابا و شیطنتای انی و.... بدجوری تنگه...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نشاط در یکشنبه 12 مهر1388 و ساعت 0:12 |
امان از این دیرهای زود...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نشاط در چهارشنبه 8 مهر1388 و ساعت 19:14 |
چرا من از این پروژه ی ... هیچی نمیفهمم؟!

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نشاط در دوشنبه 30 شهریور1388 و ساعت 22:9 |
دیروز سالگرد دفاع من و مهرنوش بود...

یاد روزهای خوب پارسال به خیر....پارسال درست سه شنبه 26 ام شهریور ساعت 3:30 بود که دفاع کردیم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نشاط در جمعه 27 شهریور1388 و ساعت 21:28 |
احساس میکنم

در بدترین دقایق این شام مرگبار

چندین هزار چشمه ی خورشید

                             در دلم

می جوشد از یقین.

احساس میکنم در هر کنار و گوشه ی این شوره زار یاس

چندین هزار جنگل شاداب

                          ناگهان

میروید از زمین.

                                            احمد شاملو

+ نوشته شده توسط نشاط در جمعه 20 شهریور1388 و ساعت 17:48 |

1.هم خونه ای دار میشویم....

2.پروژه ام بالاخره تصویب شد...عنوانش اینه: "آنالیز گذردهی در شبکه های شناختی اقتضایی مبتنی بر وسایل نقلیه"

3.این روزها آبیه...انگیزه دارم برای کار و برنامه ریزی...

4.این روزها داره به شدت از آشپزی خوشم میاد...کاره جالبیه و البته سخت و هیجان انگیز...

5.دیروز داشتم حساب می کردم دقیقا 6 نفر از دوستام و ادمایی که میشناختم این تابستون رفتن...شایدم بیشتر...ولی من اصلا حس بدی ندارم...نه احساس دلتنگی میکنم و نه ناراحتی...خیلی هم خوشحالم که همشون یه قدم به اهدافشون نزدیکتر شدن...یعنی منم بی احساسم؟؟؟!  


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط نشاط در پنجشنبه 12 شهریور1388 و ساعت 17:43 |

1.چند روزه یه ادمی رو پیدا کردم که عجیب حرف زدن باهاش بهم آرامش میده...


2.دلم یه خونه میخواد که یه باغچه ی بزرگ داشته باشه...توش درخت میوه بکارم...گلای رنگ و وارنگ...

3.دینگ...اس ام اس...

- کجایی؟

- ...

- خوش به حالت...واقعا بهت حسودیم میشه...همیشه واسه خودت خوشی...

عجب دنیای بدی شده که توش من قراره الگوی کسی باشم...

4.چرا انسان اینقدر کمال طلبه...وقتی به یه موفقیت نسبی میرسیم اولش کلی خوشحال میشیم...یه کم که میگذره یادمون میره چقدر واسه رسیدن به موقعیت امروز تلاش کردیم,دعا کردیم,...دیروز چقدر امروز واسمون ایده آل بود....هی میشینیم با خودمون فک میکنیم خدایا چرا بیشتر ندادی؟چرا بهتر نشد؟....چه بی رحمانه بی انصافیم...

+ نوشته شده توسط نشاط در پنجشنبه 5 شهریور1388 و ساعت 19:10 |

1.این روزها رو دوست دارم چون متفاوتن...بعد از کشمکشهای فراوان با خودم این روزها یه کمی آرامش دارم...

2.دیشب همین طور که تو رختخوابم وول میخوردم تا شاید خوابم ببره چند لحظه بی حرکت موندم...بعد حس کردم سرم داره از شدت فشار منفجر میشه...حس کردم به جز طول و عرض و ارتفاع بعد دیگری هم دارم...انگار در زمان حرکت میکردم...حس جالبی بود...دوست نداشتم چشمامو باز کنم چون مطمئن بودم تموم میشه...بیشتر تحت تاثیر دیدن فیلم م*زخرف کانال 3 و فکر کردن به بعد زمان این احساس ایجاد شده بود...

3.وقتی دبیرستانی بودم دلم میخواست فضانورد بشم...

4.زیاد شدن این فاصله رو نمیدونم باید به حساب چی بذارم...فقط میدونم داره اذیتم میکنه...یه فکری واسش کن.

+ نوشته شده توسط نشاط در چهارشنبه 4 شهریور1388 و ساعت 11:17 |