تبليغاتX
Our memories

Our memories

و حالا دوباره این منم و یک مشت نخود و لوبیا...

باید اعتراف کنم دلم برای روزهای بی مسئوایتی وقتی همه ی مشکلات به دست مامان و بابا حل می شد، تنگه. خیلی هم تنگه...ای کاش زمان برگرده و من فقط یه روز تو اون روزها باشم.یه صب تا شب...

به خودم میگم خوب نیست اینقدر دل نازک باشی...کاش خواهرم نیم ساعت اینجا بود. فقط نیم ساعت.

نوشته شده در دوشنبه 11 اردیبهشت1391ساعت 5:9 توسط نشاط| |

1. زندگی صبوری را یاد آدمها می دهد. آنهم با زبان های مختلف که فقط یکیش زبان خوش است :)

2. پلی تکنیکی که باشی، قبل از همه اعتراض را بلد می شوی.

نوشته شده در شنبه 5 فروردین1391ساعت 0:51 توسط نشاط| |

چند روزه می خوام یه پست بنویسم و عنوانش رو بزارم "91 در این سوی آبها" یا "من و آستانه ی سال جدید" و یا یه همچین مزخرفی، اما حاصلش فقط همین چند خط شد:

1. الان فقط دلم خواست بنویسم که واقعا آدمها تحت تاثیر محیط چه قدر عوض میشن...اونقدر که دوست چندین و چند سالتو با این عقاید و افکار جدید دیگه نشناسی و اونقدر که یه لحظه با خودت بگی شاید این آدم از اول همین بوده و من نمیدونستم...عوض شده، از همین فاصله هم تغییرات نه چندان مثبتشو حس میکنم. دوس ندارم قضاوتش کنم ولی انگار اون روزای قدیمی دیگه خیلی دور شده...خیلی...

2. خیلی خوبه آدمها در مورد خواسته هاشون و توقعاتشون از هم با هم صحبت کنن. از وقتی با منا در مورد خودمون حرف زدم خیلی بیشتر دوسش دارم. احساس می کنم در مقابلش دیگه معذب نیستم، خودمم و میدونم اون میدونه این خود من دقیقا چه شکلیه...انگار دارم با یه ئوست قدیمی دوباره دوست میشم. از اول... و این بار حواسم هست که تا آخر دنیا نگهش دارم این دوستی رو :)

3. تموم میشه، 90 هم مثل دوستای دیگه ش...و ما میمونیم با یه حس حسرت از تموم لحظاتی که گذشت و قدرشو ندونستیم. ما میمونیم با یه دنیا خاطره که جاشو با هیچی عوض نمی کنیم. ما میمونیم با حس تلخ لحظه ها سخت که تا ابد تو ذهنمون حک شده. ما میمونیم با یه عالمه تجربه، دلتنگی، خوشحالی و یه عالمه حس های گنگ و مبهم که توصیف نشدنیه...

   در حالی به استقبال سال جدید میرم که سبزه هام سبز شده، پنج شنبه امتحان دارم، سمنو ندارم، عیدی عباس رو هنوز نگرفتم و کلی حس خوب نسبت به سال جدید دارم...کنار سفره ی امسال جای مامان، بابا و نگار خیلی خالیه، همونقدر که جای من کنار سفره ی اونا خالیه.

امیدوارم سال جدید برای همه آنها که می شناسم و یا نمی شناسم پر از خبرهای خوب باشه.

                                                      "آمین"

نوشته شده در شنبه 27 اسفند1390ساعت 8:10 توسط نشاط| |

سبزه میزارم و به این فکر میکنم که امروزم چه قدر شبیه آرزوی دیروزم شده :)

نوشته شده در سه شنبه 16 اسفند1390ساعت 8:55 توسط نشاط| |

گفته بودی که چرا محو تماشای منی؟    آنقدر محو که یک دم مژه بر هم نزنی

مژه برهم نزنم تا نرود                         ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی


*کشف می کنم ویو چشمات را از بالا

نوشته شده در جمعه 21 بهمن1390ساعت 8:1 توسط نشاط| |

قاعده ی سوال پرسیدن و مورد سوال قرار گرفتن در زندگی من همیشه این بوده که وقتی ازم سوالی پرسیده می شد حتی اگر جوابشو نمی دونستم سعی می کردم برم دنبالش و جوابشو پیدا کنم و به طرف مقابلم برسونم. بسته به این که آدم سوال کننده چقدر برام مهم بود، میزان تلاشم هم تغییر می کرد. متقابلا از آدم ها وقتی سوالی رو می پرسیدم همین انتظار رو داشتم. اما کم کم با کسایی آشنا شدم که در جواب بعضی سوالاتم فقط می گفتن:"نمی دونم" جوابی که برام از فح.ش هم بدتر بود...از نظر من نمی دونم برابر بود با اینکه نه میدونم و نه تو اونقدر مهم هستی که برم دنبال جواب سوالت.

در مقابل وقتی سعی می کردم جوابی برای سوالاتشون پیدا کنم متهم می شدم به اینکه "گیجشون کردم" و چرا نگفتم "نمیدونم".

در نهایت به این نتیجه رسیدم که آدم ها رو همون طور که هستن بپذیرم و با هرکی مثل خودش باشم...

این بود پست امروز ما.

نوشته شده در شنبه 15 بهمن1390ساعت 4:14 توسط نشاط| |

به شدت دلمان می خواهد سوپرایز بشویم!!!!کاش بشویم خوب...

نوشته شده در پنجشنبه 13 بهمن1390ساعت 7:22 توسط نشاط| |

1. آماده که میشم برای خواب یهو یادم می آد باید یه موضوعم واسه فک کردن بهش پیدا کنم که تو فاصله ی بستن چشمام و خوابیدن سرم باهاش گرم باشه...یهو یادم می آد که یه دوره ای بود اون قدر برای آینده نقشه داشتم که موقع خواب حسابی هیجان زده بودم که قراره در موزدشون کلی خیال پردازی کنم. اما مدتهاست که نقشه ها بدون برنامه ی قبلی می آن سراغم. تو ذهنم پست می نویسم و پاک می کنم و خط می زنم...

2. بحث در مورد sparsity هست، می پرسم آخه چه طور میشه ترافیک بین دو تا نود خیلی کم باشه و ترافیک بین دو تا نود خیلی زیاد باشه. می گه یه مثال می زنم: من مگه هر ثانیه به تو ایمیل می زنم؟ میگم نه! میگه خوب ترافیک بین ما خیلی کمه در مقایسه بین ترافیک تو و شوهرت! دیگه مثال بهتر از این نمیشد. :)

3. با عجله به سمت کلاس میرم، یهو یکی از صدام میزنه. بر میگردم، میگه مگه با من کلاس نداری؟ از این ور باید بری ها!!!!هیچ وقت GPS خوبی نبودم :)

4. باید به بچم خیلی چیزا یاد بدم. اولیش اینه که خوب بتونه فارسی حرف بزنه، وگرنه هیچ نمیفهمه زلف یار چیه و آدمی که ندونه زلف یار چیه یا رستم دقیقا چرا سهراب کشت هیچ وقت زندگی نکرده. باید بدونه مادرش اول سایه رو شناخت و بعد بیشتر عاشق پدرش شد :)

نوشته شده در جمعه 7 بهمن1390ساعت 7:56 توسط نشاط| |

تا جایی که یادم می آد خیلی وقتا خودمو سانس*ور می کردم که طرف مقابلم ناراحت نشه. زیاد می شد که حرفمو تو دلم نگه دارم و نظر طرف مقابلو قبول کنم و بگم ارزششو نداره. اما چند وقتیه که به این نتیجه رسیده بودم دارم خودمو آزار می دم و بالاخره یه جایی تموم میشه تحملم، پس بهتره خودم باشم، خود خودم. از همون موقع احساسم روز به روز بهتر میشه. البته هنوزم یه سری افکار خطرناک دارم که نمیزاره پیشرفت کنم و باید این عقاید پوسیده و سنتی رو بریزم دور. می ریزم!!!!

نوشته شده در پنجشنبه 29 دی1390ساعت 6:44 توسط نشاط| |

یاد خل بازیامون می افتم...زنگ میزدیم به هم بعد خدافظی می کردیم. بعد اونی که زنگ زده بود قطع نمیکرد...اونی که مورد زنگ زدن واقع شده بود بعد چند دقیقه برمی گشت. بعد هر بار از اینکه اون یکی پشت خط کلی ذوق می کردیم. یه قانون نانوشته شده بود انگار. اکثرا یادمون می موند. اگه یکی یادش می رفت اون یکی دوباره زنگ می زند یادش می آورد. خلی بودیم در نوع خودمون...هنوز هم سعادت داریم که باشیم...اصلا یه وضعی...

نوشته شده در پنجشنبه 17 آذر1390ساعت 8:9 توسط نشاط| |

Design By : Night Melody