Our memories
باید اعتراف کنم دلم برای روزهای بی مسئوایتی وقتی همه ی مشکلات به دست مامان و بابا حل می شد، تنگه. خیلی هم تنگه...ای کاش زمان برگرده و من فقط یه روز تو اون روزها باشم.یه صب تا شب...
به خودم میگم خوب نیست اینقدر دل نازک باشی...کاش خواهرم نیم ساعت اینجا بود. فقط نیم ساعت.
2. پلی تکنیکی که باشی، قبل از همه اعتراض را بلد می شوی.
1. الان فقط دلم خواست بنویسم که واقعا آدمها تحت تاثیر محیط چه قدر عوض میشن...اونقدر که دوست چندین و چند سالتو با این عقاید و افکار جدید دیگه نشناسی و اونقدر که یه لحظه با خودت بگی شاید این آدم از اول همین بوده و من نمیدونستم...عوض شده، از همین فاصله هم تغییرات نه چندان مثبتشو حس میکنم. دوس ندارم قضاوتش کنم ولی انگار اون روزای قدیمی دیگه خیلی دور شده...خیلی...
2. خیلی خوبه آدمها در مورد خواسته هاشون و توقعاتشون از هم با هم صحبت کنن. از وقتی با منا در مورد خودمون حرف زدم خیلی بیشتر دوسش دارم. احساس می کنم در مقابلش دیگه معذب نیستم، خودمم و میدونم اون میدونه این خود من دقیقا چه شکلیه...انگار دارم با یه ئوست قدیمی دوباره دوست میشم. از اول... و این بار حواسم هست که تا آخر دنیا نگهش دارم این دوستی رو :)
3. تموم میشه، 90 هم مثل دوستای دیگه ش...و ما میمونیم با یه حس حسرت از تموم لحظاتی که گذشت و قدرشو ندونستیم. ما میمونیم با یه دنیا خاطره که جاشو با هیچی عوض نمی کنیم. ما میمونیم با حس تلخ لحظه ها سخت که تا ابد تو ذهنمون حک شده. ما میمونیم با یه عالمه تجربه، دلتنگی، خوشحالی و یه عالمه حس های گنگ و مبهم که توصیف نشدنیه...
در حالی به استقبال سال جدید میرم که سبزه هام سبز شده، پنج شنبه امتحان دارم، سمنو ندارم، عیدی عباس رو هنوز نگرفتم و کلی حس خوب نسبت به سال جدید دارم...کنار سفره ی امسال جای مامان، بابا و نگار خیلی خالیه، همونقدر که جای من کنار سفره ی اونا خالیه.
امیدوارم سال جدید برای همه آنها که می شناسم و یا نمی شناسم پر از خبرهای خوب باشه.
"آمین"
مژه برهم نزنم تا نرود ناز چشم تو به قدر مژه بر هم زدنی
*کشف می کنم ویو چشمات را از بالا
در مقابل وقتی سعی می کردم جوابی برای سوالاتشون پیدا کنم متهم می شدم به اینکه "گیجشون کردم" و چرا نگفتم "نمیدونم".
در نهایت به این نتیجه رسیدم که آدم ها رو همون طور که هستن بپذیرم و با هرکی مثل خودش باشم...
این بود پست امروز ما.
2. بحث در مورد sparsity هست، می پرسم آخه چه طور میشه ترافیک بین دو تا نود خیلی کم باشه و ترافیک بین دو تا نود خیلی زیاد باشه. می گه یه مثال می زنم: من مگه هر ثانیه به تو ایمیل می زنم؟ میگم نه! میگه خوب ترافیک بین ما خیلی کمه در مقایسه بین ترافیک تو و شوهرت! دیگه مثال بهتر از این نمیشد. :)
3. با عجله به سمت کلاس میرم، یهو یکی از صدام میزنه. بر میگردم، میگه مگه با من کلاس نداری؟ از این ور باید بری ها!!!!هیچ وقت GPS خوبی نبودم :)
4. باید به بچم خیلی چیزا یاد بدم. اولیش اینه که خوب بتونه فارسی حرف بزنه، وگرنه هیچ نمیفهمه زلف یار چیه و آدمی که ندونه زلف یار چیه یا رستم دقیقا چرا سهراب کشت هیچ وقت زندگی نکرده. باید بدونه مادرش اول سایه رو شناخت و بعد بیشتر عاشق پدرش شد :)
| Design By : Night Melody |
